تبليغاتX
رازدل

رازدل

یاداشت های روزانه

زندگی خیلی عجیبه

آنقدر درد دوریت را در دل خود ریختم

تا که خود با درد هجر و سوز آن آمیختم

تا جدا ماند من در من زهر بیگانه ای

از تو هم ای عشق بی فرجام دگر بگریجتم

 ساعت شش ضربه زد یعنی اینکه غروب شده

همه رفتن توی خونه هاشون ویا اینکه برای صرف عذا

به رستوران رفتن خیابون خالی از ادمهاست کسی را نمیبینی

هوا هم که سرد شده تنها چیری که میتونه ادم رو سر حال بیاره

یک فنجون قهوه داغ یک سیکار وقلمی برای نوشتن .

ولی چی بنویسم این روز ها حتی نوشتن هم نمیتونه منو سرحال بیاره

بدجوری دلتنکم چرا نمیدونم تو میدونی؟دلم میخواست الان جای دیکه بودم

کجا؟نمیدونم چشمم را بستم وانگشتم را روی نقشه کشیدم و یکجا نگه داشتم

وای خدای من همون جای  که دوست داشتم باشم خیلی عجیبه

زندگی واقعآ عجیبه..تو چی فکر میکنی؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  26 Oct 2008ساعت 19:16  توسط باران بهار  | 

فراموشت نخواهم کرد



هرگز تو را فراموش نخواهم كرد حتي اگر مرا از ياد ببري و هرگز از

 تو رنجیده نخواهم شد چرا كه تو را دوست دارم ديوانه وار عاشقت

 شدم چرا كه مهرباني را در وجودت ديدم با کلماتت وجودم را دگرگون

 ساختي و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم نمیدانم تو هم اینگونه

 که من دوستت دارم مرا دوست داری!  قلب من از عشقت مالامال است 

 سوگند كه وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت

 اشاره اي كني فرسنگها راه خواهم پيمود چرا كه شب عشق بسيار

 طولاني است و قلبم در آرزوي تو مي سوزد آنگاه كه از برابر ديدگانم

 دور شوي خورشيد وجودت پنهان مي گردد و ابرهاي غم و اندوه مرا

 در بر مي گيرند و به دنياي غريبي مي برند هميشه در قلبم حضور داري

و عشقت زندگي ام را گل باران كرده است تمامي اين دنيا را با قلبي پر

 از رمز و راز به دنبالت طي كرده ام محبوبم هميشه به انتظارت خواهم

 ماند تا اخرین لحظه حیاتم   باران

 

 

+ نوشته شده در  19 Oct 2008ساعت 21:6  توسط باران بهار  | 

میدونستی

 

www.boiekhoshdoosti.blogfa.com

www.baranbahar.blogfa.com

www.raieheeshg.blogfa.com

                                                                                                                                         سلام به دوستهای گلم میدونید شما که

زیبا ترین ارایش برای لبان شما راستگویی...برای صدای شما دعا به درگاه خداوند...برای چشمانشما رحم و شفقت...برای قلب شما عشق..وبرای زندگی شما دوستی هاست .

میدونستید که هیچ کس نمیتونه به عقب برگرده و همه چیز را از نوع شروع کنه .هر کسی میتونه از همین حالا عاقبت خوب و جدیدی را برای خودش رقم بزنه..

خداوند هیچ تضمین و قولیبما نداده مبنی بر این که حتما روزهای ما بدون غم بگذره یا اینکه خنده باشه بدون هیچ غصه ای ...یا خورشید باشه بدون هیچ بارونی ...ولی یه قول رو ه ما داده که اگه استقامت داشته باشیم در مقابل مشکلات تحمل سختی ها رو برامون آ سون میکنه و چراغ راهمون میشه

 میدونستی که ..نا امیدی ها مثل دست اندازهای یک جاده میمونه ممکنه باعث کم شدن سرعتت در زندگی بشه ولی در عوض بعدش از یه جاده صاف و بدون دست انداز بیشتر لذت خواهی برد.. بنا براین روی دست انداز ها و ناهمواریها خیلی توقف نکن ..براهت ادامه بده

میدنی که وقتی احساس شکست میکنی که نتونستی به اون چیزی که میخواستی برسی نباید ناراحت بشی ..حتما خداوند صلاح تو رو در این دونسته و برات آینده بهتری رو رقم رده..

میدونستی ..وقتی یه اتفاق خوب یا بد برات میافته همیشه دنبال این باش که چه حکمتی درش نهفته هست..

میدونی که ..برای هر اتفاق زندگی دلیلی وجود دارد که به تو میاموزد که چگونه بیشتر شاد زندگی کنی و کمتر غصه بخوری...

میدونی که ...تو نمیتونی کسی رو مجبور کنی که تو رو دوست داشته باشه .تمام  اون کاری که میتونی انجام بدی اینه که تبدیل به آدمی بشی که لایق دوست داشتن هست ..و عاقبت کسی پیدا خواهد شد که قدر تو رو بدونه

بهتره که غرورت رو به خاطر کسی که دوست داری از دست بدی تا اینکه کسی رو که دوست داری به خاطر غرورت از دست بدی

هچ وقت یه دوست قدیمی را ترک نکن چون هیچ زمانی کسی جای او را نخواد گرفت دوستی مثل شراب میمونه که هر چی کهنه تر بشه ارزشش بیشتر میشه...

میدونستی که وقتی مردم پشت سرت حرف میزنند چه مفهومی داره؟؟؟؟؟خیلی ساده....یعنی این که تو دو قدم از اونها جلوتری پس در زندگی راهت را ادامه بده

 

 

+ نوشته شده در  13 Sep 2008ساعت 23:57  توسط باران بهار  | 

سخاوت و بخشش

                                                                                                                                                                                                                                     .                                                                                   

سقرات فیلسوف یونانی برای محبت کردن سه شرط قائل بود و معتقد بود

که در صورت عدم رعایت این

سه شرط :محبت کردن بی ارزش است:او میگویداز خود بپرسید؟

آیا محبتی که میخواهم بکنم واقعیت دارد؟

آیا محبتی که میخواهم بکنم اثبات خوبی و مهربانی است؟

آیا محبتی که میخواهم بکنم برای دیگران مفید است؟

وقتی که بتوانیم سخنان و رفتار ارزشمندی ارائه دهیم میتوانیم

 در خود احساس ارزش کنیم پس بجایرفتار های منفی و حرفهای

 بیهوده بهتر است رفتارهای مثبت و سازنده داشته باشیم.

با دوستی از ایران صحبتی تلفنی داشتم و چون این صحبت ادامه

دار شده بود و دیگران هم نیاز به تلفن داشتند با اینکه حرفهای این

 دوست  جالب نبود ولی چون هنوز میخواست ادامه بدهد من با شرمندگی

از او خواستم که تلفن را قعط کند و او با اصرار خواست که از طریق نت ادامه

 صحبت بدهیم و من بناچار پذیرفتم .او از بخشش میگفت و اینکه با بخشش

 کردن میتواند مورد علاقه دیگران قرار بگیرد و دوستانی زیاد پیدا کرده بود وقتی از

 او پرسیدم که آیا از این بخشش لذت هم میبری ؟در جواب من گفت نه و مرا

غرق در شگفت زدگی کرد از او سئوال کردم که با این افراد نشست و برخواست

هم میکنی او در جواب گفت که نه چون من انها را در رده خود نمیبینم  دیگر

نتوانستم ساگت بمانم به این دوست گفتم من ترانمیفهمم :چطور به کسانی که

 هیچ گونه رابطه ای نداری بخشش میکنی و حتی از این بخشش هیچ

 گونه لذتی هم نمیبری....و بیاد گفته های آنتونی رابینز افتادم که میگوید:

من از بخشش لذت میبرم و معتقدم این خصیصه در سرنوشتم به شکلی مثبت

تاثیر خواهد داشت و برای اینکه بتوانم با آسودگی به دیگران ببخشم چنین رابطه ای

 در ذهن خود به وجود میاوردم :با بخشش دیگران مرا دوست خواهند داشت و من از

لذت محبت دیگران بهرمند خواهم شد.احساس دوست داشته شدن لذت بسیار قوی

است و اگر چنین حلقه ارتباتی در ذهن شکل بگیرد با اینکه هنگام بخشیدن چیزی را

از دست خواهیم داد اما احساس لذت و خوشی ما بسیار قوی تر از

احساس ناراحتی است که چیزی را از دست میدهیم

+ نوشته شده در  3 Sep 2008ساعت 21:8  توسط باران بهار  | 

لحظه های آکاهی

حیف که لخظه های آگاهی بسیار کوتاه است.

برای لحظه هایی از نادانی ها و افکار پلید دور می شویم٫ولی خیلی زود ذهنمان پر

می شود از افکار گوناگون ٫و رویا ها ما را به این طرف و ان طرف می برند٫ما را به

خود مشغول می کنند.

برای لحظه هایی از خشم و نفرت و نادانی دور می شویم و به عشق و محبت نزدیک

می شویم ٫ولی خیلی زود افکار و عادت ها و رویا ها به سراغمان می آیند و ما را به

این سو و آن سو می برند.

برای رسیدن به هر وضعیت و  هدفی باید شرایط خاصی را مهیا کنیم .

به طور حتم به تمرین نیاز داریم تا از عادت ها دور شویم و به سمت شناخت و باز

سازی ذهن خود حرکت کنیم.باید ریشه های غفلت و نادانی و رویا و توهم را

بخشکانیم.هر وضعیتی را هم به اسم آگاهی نشناسیم ٫کمی بر خودمان سخت

بگیریم و خودمان را گول نزنیم٫سعی کنیم در زندگی کور نباشیم!البته بیشتر افراد

خود را آگاه و به اصطلاح عاقل می دانند٫اهمیت ندارد٫بگذارید به خیال خامشان خوش

 باشند٫ما باید به دنبال رشد و پیشرفت و آگاهی ناب باشیم.وقتی که ذهنمان پر

است از افکار مختلف و این افکار از مغز ما عبور و ما را کنترل می کند ٫نمی توانیم

اسم این وضعیت را آگاهی بنامیم.چون فکر از گذشته است و ما برای باز سازی ذهن

خود به گذشته نیازی نداریم٫برای بازسازی خودمان به چیزی نیاز نداریم .فقط عزم و

اراده ای بزرگ لازم است٫با دستانی خالی و بدون هیچ اندیشه و قالبی پس بیایید تا

دیر نشده خود را بسازیم و انی باشیم که باید .

+ نوشته شده در  29 Aug 2008ساعت 20:28  توسط باران بهار  | 

کدام خوشی

در پی تماسی تلفنی که با دوستی از ایران داشتم سخت در افکار خود فرو رفتم .این دوست عزیز میگفت از مزاحمت مآمورین وگرمی هوا و شلوغی خیابان ها وسر و صدای فروشنده ها ومن خود را در آن فضا احساس میکردم .بوی مطبوع میوه وصدای نوازش دهنده فروشنده ها که با فریاد از تو میخواهد یک فال گردو بخری یا آن دیگری که توت سپید و قرمز میفروشد .چند قدمی آنطرف تر لیوان های پر از آب طالبی که وقتی از شدت گرما و تشنگی تمام لیوان را یکحا سر میکشی چشم و سرت تیر میکشد ولی از خوردن واز طعم شیرین ان لذتی احساس میکنی که ان تیر کشیدن سر و چشم را فراموش میکنی و وفتی که شگم گرسنه ات به صدا در میاد و تو قبل از اینکه تصمیمی بگیری خودت را در چلوکبابی مییابی و چند ساعتی بعد در پیاده رو مشغول قدم زدن هستی و نگاهت در جستجوی کتابی سرگردان است چه لذتی بالا تر از این ارزو داری در این افکار بودم که دوستم با صدایی بلند میپرسید که هستی الو الو و من بخود امدم و با خنده گفتم بله هستم ولی گجا نمیدانم .با تعجب پرسید منظورت چیه و من گفتم عزیزم من در عالم خیال در تهران بودم و این جای تاسف است که من انجا نیستم .و دوستم کمی عصبانی گفت که تو خوشی زده زیر دلت  از حرف این دوست ناراحت شدم و در جواب گفتم.فکر میکنم که برعکس این باشد شماها قدر بهشتی که در ان هستید نمیدانید و اینجا را بهشت خود میبینید و خبر از مشکلات اینجا ندارید .شاید اینجا از جهاتی خوب باشد ولی این را بدان که هرگز وطن نمیشود  و ان احساس بیگانه بودن را حس نمیکنی خودت را غریبه نمیبینی این قدر سخت مواظب رفتار و گفتار خود نیستی و دوست من که تحمل شنیدن حرفهای مرا نداشت شمرده در جواب من گفت که اینجا هم باید مواظب رفتار و گفتار خود باشیم اینجا هم ما با غریبه های که نقاب به صورت دارند روبرو هستیم ما در زادگاه خود ازاد نیستیم و اجازه خیلی از کار ها را نداریم بمن بگو که تو وقتی مهمانی داری نگرانی داری که عده ای بریزند و خانه را بگردند و همه را دستگیر کنند چون بی حجاب بودی یا اینکه مشروبی خورده ای یا اینکه رقصیده ای نگو که انجا ازاد نیستی چون باور ندارم و من شرمنده سکوت کردم .......

+ نوشته شده در  20 Aug 2008ساعت 20:51  توسط باران بهار  | 

مادرم نیست

خیلی دلتنگم و تنها تنهاییم را هیچ چیزی پر نمیکنه  هر گز فکر نمیکردم که اینقدر احساس خالی بودن بکنم٫چیزی خوشحالم نمیکنه منی که تا دیر وقت بیدار بودم حلا زود میرم میخوابم بقول پدر که میگه مرغ پرکنده شدی چرا؟شیشه شیرت را مادر با خودش برده و با اهنگی زیبا و دوست داشتنی میخنده ٫منی که برای خنده های پدر جان میدادم ٫اصلا خوشحال که نمیشم هیچ تازه گریه ام میگیره مادر هزگز تنهاسفر نرفته بود و من هرگز جای خالی مادر رو توی خونه حس نکرده بودم حالا بخاطر مسائلی مجبور شده که تنها بره و من تازه دارم حس میکنم که مادر چقدر عزیزه  جاش چقدر خالیه تازه دارم میفهمم که چقدر دوسش دارم طفلکی علی که مادرش مدت زیادیه نیست حتمی خیلی ناراحته ولی به روی خودش نمییاره یاد داستانی افتادم که به مادر مربط میشه .

فرشته ای بنام مادر

کودکی که اماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید :میگویند فردا شما مرا به زمین میفرستید ٫اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به انجا بروم؟

خداوند پاسخ داد:ازمیان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام .او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.کودک دوباره پرسید:اما اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و اواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.خداوند گفت:فرشته تو برایت اواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد.تو عشق او را احساس خواهی کرد.کودک گفت من چطور میتوانم بفهمم مردم چه میگویندوقتی زبان انها را نمیدانم؟خداوند او را نوازش کرد و گفت فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه ها را بتو یاد خواهد داد کودک گفت شنیده ام در زمین ادمهای بد زندگی میکنند؟خداوند در جواب گفت فرشته ات از تو محافظت میکند حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.کودک با نگرانی گفت اما من به این دلیل که نمیتوانم شما را ببیم ناراحت میشوم و خداوند گفت|:فرشته ات همیشه در باره من با تو صحبت میکند.کودک میدانست که باید به زودی برود پس اخرین سئوال را کرد:حلا که باید بروم لطفآ نام فرشته ام را بگو؟و خداوندبه آرامی پاسخ داد نام فرشته ات اهمیتی ندارد .به راحتی میتوانی او را مادر صدا کنی .....تقدیم به مادر عزیزم و همه مادر های دنیا

+ نوشته شده در  30 Jul 2008ساعت 23:19  توسط باران بهار  |